امر اجتماعی و امر مقدس

چه نوع وابستگي‌اي ميان « امر اجتماعي» و«امرمقدس» وجود دارد؟ آيا آن‌ گونه كه درتصور بسياري از معتقدان ديده مي‌شود، امرمقدس ازاستقلال كامل دربرابر امر اجتماعي برخورداراست؟

جهت پاسخگويي به اين پرسش‌ها به نظر‌گاه دوركيم توجه مي‌كنيم .در نگاه دوركيم چيزهاي مقدس صرفاً به اين علت هستي دارند كه اين چنين در اذهان معرفي مي‌شوند. هنگامي كه ما باورداشتن به‌ آنها را پايان ببخشيم، چنين مي‌شود، گويي آنها وجود نداشته‌اند. همانطور كه مي‌بينيم دوركيم از استقلال امر مقدس دفاع نمي‌كند،بلكه بالعكس از وابستگي آن به امر اجتماعي درشكل«عقيده» سخن مي‌گويد. وي مقولات شناخت انساني را، بازنمودهاي جمعي مي‌داند. آن‌ها درزمره‌ي تصديقات مقدم برتجربه‌اند، زيرا جامعه‌پذيرشدن اعضاي جديد جامعه به وسيله‌ي مقولات معرفتي صورت مي‌گيرد‌. معرفت انساني بدين‌گونه هم بازتاب وهم قالب ساختارهاي سازمان اجتماعي است. البته اين تعبير را درمورد معرفت انساني اكثريت آحاد جامعه مي‌توان پذيرفت ونه درموردكليت معرفت بشري و در مورد همه‌ي افراد بشر. چرا كه درصورتي كه اين گزاره را درشكل مطلق وعام آن وبدون استثناء درنظرگيريم در آن‌ صورت معرفت انساني همواره بايد درچرخه‌أي دائمي وسكوني بي ‌زوال و بي ‌تغيير درگذر زمان همواره ثابت باشد، درحالي ‌كه تاريخ بشربخوبي مؤيد واقعیتی متضاد با اين امراست. درواقع ابداعات ونوآوري‌هاي انساني را نمي‌توان بازتاب سامان اجتماعي دانست؛ بلكه حداكثر تأثير جامعه درپيدايي اين نوآوري‌ها، دربوجودآوردن احساس نياز به چيزهايي (ازجنس ماده يا ايده) است كه مي‌توانند خلاءهاي موجود جامعه را درمواردمختلف پركنند؛ و يا درآماده بودن شرايط اجتماعي براي ايجاد اين نوآوري‌ها وتأثيرگذاري معارف مختلف اجتماعي بريكديگراست. درست است كه انسان درفرايندهاي اجتماعي شدن پيوسته تحت تأثيرجامعه قراردارد ليكن هرقدردرهرم اجتماعي وفرهنگي ازقاعده به سمت رأس نزديك‌تر مي‌شويم توان تأثيرگذاري جامعه ضعيف‌ترگشته وبالعكس تأثيرپذيري جامعه بيش‌تر مي‌گردد؛ همچنين پيوندهاي وجودي آدمي آن هنگام كه به هستی و«بودن» معطوف مي‌شود مي‌تواند تأثيراتي برحيات فردي واجتماعي باقي گذارد كه حتي درتقابل با شرايط والزامات اجتماعي باشد؛ واين همان عرصه‌أي است كه درآن انسان به انسانيت خويش چشم باز مي‌كند. «اريك فروم» آنگاه كه به « وجدان بشري» اشاره مي‌كند تأثيرات پيوند يافتن آدمي به اين وجه از سرشت خويش را خاطرنشان مي‌سازد: “ميزان وفاداري فرد به وجدان بشري،به اين امر بستگي دارد كه تا چه حد از محدوده‌ي مقتضيات اجتماعي فراتر رفته و به مقتضيات انساني وفاداراست”.

(دنباله…)

2 comments 11/22/2009

رهبریت توحش

آنان که سودای رهبری جهان در سر دارند، چندیست دستی در کار خلق این جهان جدید برده اند. چندان ذوق لطیف، بینش عمیق، مدیریت هوشمند و برنامه ریزی دوراندیشانه و همه جانبه ی خود را هنرمندانه به کار گرفته اند که عالمیان در نگاه به صنع درخشان آنان، خیره می مانند و انگشت حیرت به دندان می گزند از چنین نبوغ و حسن خدا داد که همه یک جا به اینان هدیه گشته است.

سرکوب سبزها در شهرهای ایران در 13 آبان 88، نمایشی کوچک از توان این مدیریت جهانی بود. تنها سؤال این جاست که چرا به هر وسیله ای چنگ می زنند تا جهان را از دیدن شمه ای از این رهبریت با باتوم و گاز اشک آور محروم گردانند؟

2 comments 11/05/2009

درسی از پدران مان

 امپراطوری ایران، که در اوج قدرت بیش از بیست ملت را تحت کنترل خود داشت، بر پایه ی ساده ترین اصول بنا شده بود که بنیان فرهنگ هخامنشی بود: حقیقت و عدالت.

بر مبنای آئین زرتشت تاکید فراوانی بر شرافت و یکپارچگی بود که برای ایرانیان باستان اعتبار حکمرانی بر جهان را، حتی در چشمان مردم ملل مقهور فراهم می کرد. هرودت در شرح خود از اواسط قرن پنجم پیش از میلاد در مورد ایرانیان می گوید ننگین ترین چیز در جهان فکر، دروغ گفتن  بود. وی همچنین در شرح جوانان ایرانی می نویسد، از پنج تا دوازده سالگی به آنان سه چیز آموزش داده می شد: اسب سواری، پرتاب تیر با کمان و راست گفتن. حقیقت برای خاطر حقیقت، اندرز عام و هسته ی محوری فرهنگ هخامنشی بود که نه فقط توسط شاهان بزرگ ؛ بلکه حتی توسط ایرانیان معمولی که آن را نقطه ی کانونی رفتار اخلاقی می دانستند، پیروی می شد.

 در ایران هخامنشی، اصلی ترین گناه، دروغ بود؛ تا حدی که در برخی موارد مجازات مرگ را در پی داشت. باستان شناسان در دهه ی 1930 کتیبه هایی در تخت جمشید کشف کردند که شواهدی کافی در مورد عشق و تکریم فرهنگ راستی و حقیقت در دوران هخامنشی است. این کتیبه ها در بر گیرنده ی نام ایرانیان معمولی و عموما اهل تجارت و انبارداران است. به نظر پروفسور استانلی اینسلر از دانشگاه یل   Stanley Insler of Yale University ، تعداد72 نام از کارکنان رسمی و جزء در این کتیبه ها یافت شدند که کلمه ی ” حقیقت” جزئی از آنها بود. اسامی ای چون: آرتاپنا = حامی حقیقت، آرتاکما = دوست دار حقیقت، آرتامانا = حقیقت بین، آرتافرنا = شکوه حقیقت، آرتازوستا = شادمان از حقیقت، آرتا ستونا = ستون حقیقت، آرتافریدا = خوشبخت از حقیقت و آرتاهنارا = شرافتمند از حقیقت.

Source: Wikipedia, the free encyclopedia

 

4 comments 10/01/2009

خداوند زاده نشده است

در آیات قرآن آمده است که خداوند زاده نشده است و مسلمانان بارها این پیام را هر روزه با خود باز می خوانند. اما سخن از زاده نشدن خداوند چه پیامی را به انسان می دهد؟

 دراسطوره های یونان نیز الهه ی حکمت، آتنا Athena، الهه ای است که با زهدان ناآشنا است. به نظر می رسد حقیقت نهفته در این اسطوره این است که انسان خداگونه که همواره در جستجوی حکمت و دوست دار حکمت است، آن را ازکسی وام نمیگیرد که وام گرفتنی نیست. انسان متعالی را پیوندهای خونی، قومی و وراثتی تعیین کننده ی حرکتش نیست و این گونه پیوندها وی را از حرکت به سوی تعالی باز نمی دارد. این است که انسان خداگونه، هویت خویش را و در واقع هستی حقیقی خویش را مدیون نیروها  و استعدادهای درونی خویش دانسته و از طریق باروری آنهاست که  آن را بدست می آورد.

 به بیانی دیگر خود مادر خویش است و با عشقی مادرانه رشد و بالندگی خویش را به انتظار نشسته است. انتظاری همآهنگ با امید و تلاشی هرروزه که با بی مهری های زمان و زمانه پای پس نمی کشد.

2 comments 09/13/2009

آزادی و تعاملات اجتماعی

بسیاری از آدمیان در تعاملات اجتماعی، دیگر همنوعان خود را به مثابه شیئ اجتماعی (ابژه) در نظر می گیرند. این است که در مسیر زندگی خود بر اساس اهداف فردی خویش با دیگران رابطه بر قرار می کنند. در واقع در این تعاملات، کنش ها بیشتر عقلانی و معطوف به هدف اند( به زبان وبر). این است که “دیگران”، در این تعاملات به مثابه “ابزار” درنظر گرفته می شوند و بر حسب این که تا چه حد این “ابزار”ها به “کار” آیند، به کار گرفته می شوند یا به زبان دیگر در تعاملات اجتماعی مورد نظرگرفته می شوند.

این فرآیند حتی در مسیر “شناسایی” دیگران نیز دخیل است. بدین معنی که بسیاری از آدمیان، دیگر همنوعان خویش را به مثابه “ابژه” مورد شناسایی قرار می دهند. چگونگی تعریف این “ابژه”ها بر حسب کلیت شناخت آن ها از ساختار اجتماعی است. به عنوان نمونه شناخت از ساختار اجتماعی بر اساس طبقه بندی آحاد اجتماعی صورت میگیرد. این طبقه بندی بر حسب جنس، شغل،نژاد، میزان تمول، ملیت و دیگر مقولاتی صورت می گیرد که کلیت ساختار اجتماعی بر آن اساس درک می گردد. بدین سان این گونه آدمیان در مواجهات اجتماعی، هرفرد را به مثابه یک ابژه در یک “موقعیت” خاص در نظر گرفته و بر اساس این جایگاه اجتماعی که برای او در فضای شناختی خود در نظر می گیرند، به کنش و تعامل با وی می پردازند.

این تعاریف اجتماعی در تعاملات اجتماعی، تجسم یافته و عینیت پیدا می کنند؛ تا بدان حد که عینیت خود را به “افراد” تحمیل کرده و مورد پذیرش آن ها قرار می گیرد. فرد نیز تاآن جا که این تعاریف اجتماعی در مورد “خود” را پذیرفته ودر واقع بر اساس ” انتظارات” مبتنی بر آن تعاریف، عمل می کند؛ مورد پذیرش اجتماعی واقع گردیده و در گروه اجتماعی “جا می افتد”.

 بدین سان این گونه آدمیان دیگران را بیشتر به عنوان “اشیاء اجتماعی” درک می کنند، تا به عنوان “سوژه های اجتماعی”(انسان های آزاد). درک دیگران به مثابه “شیء اجتماعی” تا آن حد صورت می گیرد که درک “خود” نیز به مثابه “شیء اجتماعی” باشد. آن گاه که انسان ها “خود” را به صورت “سوژه های اجتماعی” و “آزاد” تعریف کنند، درک آنان از دیگران نیز می تواند تغییر یافته و دیگران را نیز به همین گونه درنظر گرفته و در این جاست که یک گروه یا جامعه ی انسانی به میزانی که به این درک از خود و دیگران نزدیک می شود، تکامل یافته تر می گردد. بدین معنی که کنش گران اجتماعی حیطه های آزادی کنش را برای خود و دیگران به رسمیت شناخته، انعطاف بیشتری نسبت به دیگر کنش گران اجتماعی داشته و در عین حال نسبت به تعدی به حیطه های آزادی خود آگاه تر و حساس تر میگردند؛ حیطه های آزادی ای که نمی تواند سرتمکین به فشارهای اجتماعی از سوی دیگر کنش گران اجتماعی، خم کند.

درفضای اجتماعی ای که بسیاری  خود را به مثابه شیء اجتماعی درک می کنند، زندگی  انسان هایی که به آزاد( سوژه) بودن خود آگاه هستند، چنان است که همواره باید در برابر تعاریف دیگران از”خود” و از موضوعات اجتماعی دیگر، مقاومت ورزند و به کوشش های دیگران در “تعین” آنان، همواره ” نه” بگویند تا عرصه های آزادی خود را همواره باز نگاه دارند.

1 comment 09/08/2009

روان جمعی سالم

روان جمعی یک جامعه آن هنگام که در رابطه ای مداوم و پویا با واقعیت اجتماعی برای برکشیدن آن از وضع موجود قرار دارد، یک روان سالم اجتماعی است. در شرایطی که روان جمعی ارتباط  خود را با  واقعیت اجتماعی می گسلد، زمینه ای مساعد جهت بروز یک  روان اجتماعی  بیمار  فراهم می آید؛ و یا به عبارتی دیگر می توان گفت روان اجتماعی بیمار خود را از واقعیت اجتماعی  دور و ارتباط  خود را با آن  قطع می کند.

یکی ازعوامل ساختاری در فرهنگ دینی ایرانی، نوعی از جهان بینی است که ” آدمی”  را جدا از “جهان”  تعریف می کند. بیت معروف حافظ: مرغ باغ ملکوتم نیم ازعالم خاک        چند روزی قفسی ساخته اند ازبدنم        راوی چنین جهان نگری ای است که ازعوامل بیگانه کننده ی Alienating  روان اجتماعی از واقعیت اجتماعی است. در این وضعیت روانی،  آدمی خود را ازجهان اجتماعی و چگونگی آن جدا انگاشته،  در نتیجه به آن وقعی نمی نهد؛ چرا که خود را برتر از آن درک کرده و هر آن چه در آن و بر آن بگذرد، تأثیری دروضعیت ذهنی کنش گر اجتماعی باقی نمی گذارد. در واقع کنش گر اجتماعی در این حالت ناخود آگاه،  خود را به حاشیه ی حیات اجتماعی رانده و از این حیات حاشیه وار چه بسا لذت هم می برد. کنش گر اجتماعی در این وضعیت اساساً به “جهت گیری ” اجتماعی خود و کنش های خود بی توجه است، و یا اگر هم توجهی دارد صرفاً توجهی ذهنی است که تأثیری در حیات واقعی اجتماعی وی ندارد.

چنین برداشت ذهنی ای از آنجا بیمارگونه است که کنشگر اجتماعی به این واقعیت بی توجه است که اساساً رابطه ی “خود” و “جهان” در یک روند توازی قراردارد، انسان تا آن جا “هست” که حضور اجتماعی دارد و در جهان اجتماعی تأثیرگذار است. انسان تا آن جا می تواند خود را بسازد که درساختن جامعه ی خود سهیم است. چرا که هستی آدمی منوط به “عمل” اوست و نه صرفاً ذهنیت او.

Add comment 09/02/2009

استقلال اخلاق

روحانیت مسیحی، جنایاتی در قرون وسطای اروپا مرتکب شد که همواره در خاطره ی تاریخ خواهد ماند؛ دادگاه های تفتیش عقاید، شکنجه ها و اعدام ها و…. تجدید حیات اروپا در پی سلب قدرت کلیسا در نظام سیاسی، آنان را برای همیشه از اوج به زیر کشید(به استثنای واتیکان). امروز اگر چه آنان در جامعه حضوری کم رنگ دارند؛ اما آن چه را از دست نهادند حضور معنوی در وجدان انسان اروپائی بود. اگر در جوامع سنتی اروپا، “اخلاق” بخشی از داعیه های مذهب رسمی بود، پس از نوزائی، استقلال خود را از آن بازیافت که در بعد تاریخی پیامدی مثبت بر کوله بار تجارب انسان داشت.

آن چه در طی سه دهه ی اخیر در ایران شاهد بودیم؛ برکشیده شدن روحانیت شیعه بر اوج قدرت سیاسی، اما نزول “اخلاق” در وجدان اجتماعی بود. بی شک عدم تحقق سفارش های اخلاقی در کنش سیاسی روحانیت و بر عکس جذب سرمایه های مالی و سیاسی به سوی خود، عاملی اساسی در افول اخلاقی و بحران اخلاق جامعه ی ایران بود. آنها خود مدلی عملی برای فرماندهان سپاه شدند که این گونه پندها را تنها بر منبرها موعظه کرده و چون به خلوت پشت پرده ی سیاست می رفتند فراتر از آن کار دیگر را برای حفظ ثروت و قدرت می کردند. گر چه کنش گران اجتماعی و سیاسی ازهمان دهه ی اول بعد از انقلاب 57 شاهد روند رو به گسترش سرکوب گروه های دیگر اجتماعی توسط روحانیت شیعه بودند ولی سیر رویدادهای هفته های اخیر و افشای جنایات نظام سیاسی در کنار سکوت معنادار روحانیت در هیئت کلی( به استثنای اعتراض مراجعی همچون آقای منتظری، که قابل تعمیم به بدنه ی روحانیت نیست)؛ شاهدی است بر خودپایی و در نظر گرفتن منافع طبقاتی در کنش های آنان که اینک به روشنی برای هر مشاهده گر اجتماعی قابل تشخیص است. البته غلبه ی قدرت سپاه بر روحانیت و جهت دهی رویدادهای کنونی از سوی آن را از نظر دور نمی داریم؛ اما بدرستی می دانیم که آنان نیز خود را در پس مذهب رسمی و دفاع از ارزش های داعیه داران آن پنهان کرده اند؛ و معنای عملی سکوت چیزی جز رضایت روحانیت نیست.

 اینک روحانیت شیعه دیگر نمی تواند پندآموز دین و اخلاق باشد، چرا که به روشنی در آزمونی تاریخی مردود گردیده است. آن چه اکنون شاهدیم نشانی است از آغاز روندی جدید در تاریخ جامعه ی ایران و آن استقلال “اخلاق” است از مذهب رسمی و روحانیت به مثابه حاملان آن؛ که پیامدی مثبت برای استقلال انسان ایرانی و آزادی وی در چشم اندازی تاریخی است.

2 comments 08/28/2009

او و تو

مرزهای ذهن ات را بگستران تا بی نهایت را لمس کند و از تابش آن پرتو افکن شود. ضربان قلب خود را بگستران تا تمایل درونی آن را در عشق به همه ی چیزها و همه ی انسان ها در هستی، بند بگسلد، تا همه راه به بی نهایت را عاشق شوی و آن گاه که سیمای خدا را در “دیگری” (یا دیگری غایی به مثابه عشق بی نهایت) دیدی، لبخند زنی. آن گاه که چهره ی اصلی خود را در خدا دیدی، با این بصیرت که تمامی جهان تجلی یافته ی خداست؛ من ، تو ،ما ، دیگری ، و طبیعت، همه در فضای پر تلألؤ این لحظه و هر لحظه گرد آمده ایم. آن گاه که خود را در تار و پود جهان حس می کنی و خود را چون پرتوی از آن روح در می یابی؛ با این درک که “روح” و خوانای این متن، این همان اند؛ همگام با حکمای شرق و غرب، راز غایی جهان را درمیابی.

چرا همه جا در جستجویی، وقتی خداست که جوینده است؟ چرا همواره در پی چیزی هستی، وقتی خداست که پی جویی کننده است. درست آن هنگام که در پی “روح” هستی، این “روح” است که در جستجو است. چگونه می خواستی خدا چهره ی خود را به تو نشان دهد، وقتی چهره ی او، چهره ی اصلی تو است؛ خواننده ی این متن، این جا و هم اکنون. 

Ken Wilber, “Integral Spirituality”;  Integral Books; Boston &London; 2006

Add comment 08/27/2009

مهار قدرت (2)

 

امروز به متنی از یک جامعه شناس معروف برخورد کردم که  با  مطلبی که پیشتر نوشته بودم هماهنگی دارد. در ضمن گواهی دیگر است بر ضالّه بودن متون علوم اجتماعی وگمراه شدن ناشی از توشه برگرفتن از جامعه شناسان غربی! با هم بخوانیم:

“عمل گرد هم جمع شدن، متحد شدن در محافل جمعی، برای کنشگر آگاهی اجتماعی ایجاد می کند و در انجام این امر، برای وی شادی، و احساس نیرو یا انرژی ای فراهم می آورد که در هیئتی مترکم، احساس قدرت را می رساند. قدرت انجام کارها، و در شرایط معین، تغییر ( یا اصلاح) نظم اجتماعی را.”

(Jeffry Alexander: ”Durkheimain Sociology”, p.49)

Add comment 08/26/2009

مهار قدرت

پای رفتن آدمی را همواره بندهایی است در درون و برون هستی وی. آزادی وی نیز در گرو رهایی از این هر دو به گونه ای همزمان است. در میان بندهای درون به ویژه در جوامع استبداد زده ای چون ایران ما، “ترس و جهل” عمده ترین هایند. از عوامل برونی، می توان اصلی ترین را قدرت متمرکز سیاسی دانست که در قدرت فاقد مشروعیت بصورت زور نمود پیدا می کند.

 مهار قدرت نیز تنها با قدرت است که امکان پذیر است و تحقق آن در گرو “همبستگی” میان گروه ها و اقشار اجتماعی دربرابر نیروهای خودکامه است، همان فرآیندی که الگوی جنبش های مردم این سرزمین در تاریخ معاصر بوده است. “ایمان” به هستی خویش به مثابه اوج قله ی “وجود” در کنار کنش و رابطه ی خلاق با “دیگری” از رموز غلبه ی بر ترس و در عین حال تحقق این همبستگی است.

 با چنین احساس قدرتی است که به هر آنچه انسان بودن آدمی را به بند می کشد، می توان فریاد بر کشید: “نه”؛ که  ” لا اله الا الله ” سروش محمد بشارت گر رستگاری  همچنان از پس قرون در دالان تاریخ طنین انداز است و ما را به خود می خواند .

1 comment 08/22/2009

Previous Posts


دسته‌ها

پیوندها

پیوندهای روزانه

بایگانی